|
نثر ادبی
|
|
|
|
||||
|
تا همین دیروز ، دیروز رسانه های مکتوب، هر کس را که ذوق و شوقی برای نوشتن بود، یا آنقدر در محاق خجلت ها و عزلتها میماند که از یاد میرفت یا اگر فرصت ابراز مییافت در گردباد نامها وسایهی پدر خواندههای پرآوازه، خیلی زود فرومیخشکید وبه بار ننشسته میمرد... امروز اما که رسانههای مجازی تا پس و پشت آبادیهای دور را هم زیر چتر خود دارند، کمتر سرانگشتی است که رفاقتی با دکمههای کیبورد نداشته باشد و صفحهی مانیتورهای براق را بر سطح کاغذهای کوچک و بزرگ ترجیح ندهد. اینترنت ؛ جهان بزرگ و بیاجازهی معاصر، فرصتی است برای دیدن ، خواندن و دانستن هر آن چیزی که جستجویش کنی و راه یافتنش را آموخته باشی . جانشینی برای هر چه تا کنون بشر بدان دست یافته و یا در آرزوی یافتنش بوده .تنها دو نکته در این جهان مجازی هنوز خود را به رخ می کشد : نخست استیلای کلمه به رغم هجوم عناصری مثل رنگ و صدا و تصویر و دو دیگر غیبت معنویت که گویی با هر دستاورد تازهی بشری غریب تر و نایاب تر می شود . با یاد آوری این دو نکته، برگزاری جشنوارهی وبلاگ نویسی «نیایش کلمات» در ایران زمین که دو ویژگی در آن برجسته است یکی حضور معنویت و دیگری قرار داشتن در صدر کشورهای دارای وبلاگ نویس ، حایز اهمیت است. از این رو، این جشنواره تلاش داشته است تا از زحمات کسانی تقدیر کند که همزمان با تسلط بر ابزارهای تکنولوژیک این جهان مجازی، محتوایی معنوی را نیز به مخاطبان خود منتقل کنند والبته از همان آغاز، معیارهای داوری را هم اعلام کرده است. برپایه ی جدول امتیاز های اعلام شده، از صاحبان ده وبلاگ زیر با اهدای جایزهی نقدی معادل یک سکهی تمام بهار آزادی و لوح یادبود و تندیس جشنواره تقدیر می گردد: جناب آقای عبدالرحیم سعیدی راد با وبلاگ سفره افطار جناب آقای شهاب الدین رهنما با وبلاگ ماه بی قراری جناب آقای مهدی طراوتی توانا با وبلاگ نیازستان جناب آقای عبدالحمید رحمانیان و سرکار خانم فاطمه قائدی با وبلاگ ماه برمدار کلمات جناب آقای سید علی شفیعی با وبلاگ سطرهای سپید آقا و یا خانم نادم با وبلاگ مجیر جناب آقای ایوب شه منظر با وبلاگ خانه دوست سرکار خانم نجمه قاسمی با وبلاگ هرچه می خواهد دل تنگت بگو جناب آقای سید حبیب حبیب پور با وبلاگ زمزمه سرکار خانم زهرا رستمی با وبلاگ سیمرغ داوران جشنوارهی وبلاگ نویسی «نیایش کلمات»: سید اکبر میرجعفری آرش شفاعی بجستان سید احمد نادمی
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 22:10 توسط سید حبیب حبیب پور
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دوست عزیزم ، چگونه از تو خداحافظی کنم؟
چگونه وقتی قلبم شده ای و روحم را تسخیر کرده ای؟ چگونه وقتی کسی را مهربانتر از تو نمی شناسم و چیزی را گرامی تر از تو نمی دانم ؟ چگونه می شود از قلب خود خداحافظی کرد و روح خویش را وداع گفت ؟ مشتاقت بودم که آمدی و دیوانه ات شدم که بر سفره ام نشستی واینک چه سخت است که می خواهی مرا تنها بگذاری و بروی . کاش می شد نمی رفتی . ... لبخند می زنی ؟ مگر این اشکهای غلتان را که بر گونه ام نشسته نمی بینی ؟ ... لبخند می زنی ؟ مگر این دل شوریده را نمی بینی ؟ به روز عیدم بشارت می دهی ؟ یعنی می شود ؟ می شود تو را دوباره ببینم ؟ می گویی که می توانم تو را در هلال ماه نو ببینم ؟ می گویی در نیایش با شکوه فطر می آیی و بر سر من دست نوازش خواهی کشید ؟ چه دلتنگم ولی حالا که می خواهی بروی جرعه ای از نگاهت را بر من بباران تا شکیبا باشم . چه خوشبختم که تو را دوباره خواهم دید با همین کوزه ی محبت که هرشب مرا از آن سیراب می کردی . ای ماه زیبایی ، دستت را می بوسم و به انتظار هلال ماه می نشینم .
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 19:8 توسط سید حبیب حبیب پور
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
می دانم اینجا برای آمدنت مهیا نیست اما تو خود باید بیایی و با دستهای خودت مهیایش کنی . آخر این دستهای آلوده چگونه میتوانند چهره ی چرک آلود زمین ر ا بشویند ؟ این دلهای سیاه چگونه می توانند دلها را به تو مشتاق کنند ؟ این روحهای زمینگیر چگونه جانها را به سوی آسمان تو پرواز دهند ؟ اگر تو نخواهی که نمی شود و اگر تو دعا نکنی که ما هیچیم . هر چه توانستن است با توست ، پس بخواه . هرچه بهار ، به اشاره ی تو چشم دارند پس اشاره ای . هر چه غنچه ، منتظر امر تواند پس دستوری . هر چه ابر به تو خیره شده اند پس نگاهی . هر چه تشنه ، تو را له له می زنند پس بارشی . و هر چه هبوط یافته ی بهشت و آواره ی این خاک ، تو را می جویند ، پس آنها را دریاب . اینهمه روزها رفتند و لی هنوز نیامده ای . بگو کدام روز می آیی ؟ راستی کی ؟
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 19:19 توسط سید حبیب حبیب پور
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دلش گرفته بود . نمی دانست چرا ؟ خانواده خوابیده بودند ولی او نمی توانست بخوابد . حوصله ی هیچ چیز را نداشت . دوست داشت با کسی حرف بزند اما در این ساعت شب با چه کسی؟ با خودش ؟ اما آرامش نمی کرد . کاغذ و قلمی گرفت . ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ نامه اش که تمام شد ، آن را دوباره خواند تا کمی سبکتر شود و نکند که غلط نوشته باشد مثل چند سال پیش که نامه ای را برایش فرستاده بود ، و او با چندین غلط املایی برگردانده و نوشته بود : آخه مرد حسابی ! چقدر بهت بگم برو کمی فارسی یاد بگیر ؟ از آن زمان تا حالا خیلی سالها گذشته بود ولی دوست داشت که این نامه اش بدون غلط باشد . به نظرش ـ نامه ـ هیچ غلطی نداشت . آن را تا زد که یکدفعه چیزی به یادش آمد .مثل اینکه برق گرفته باشدش . ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ روی به روی قاب عکس که رسید ، لبخندی زد و گفت : محسن ! آدرست کجاست ؟ محسن که سوار موتور گل مالی شده بود ، فقط برای او دست تکان می داد .
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 19:7 توسط سید حبیب حبیب پور
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
درست می گویید امروز باید از او نوشت که فرصت نوشتن نیافت و تنها به دوستش گفت : به مادرم بگو برای امام دعا کند . درست می گویید امروز باید ازکوچه ای نوشت که از بس خون در آن ریخته شده بود نمی شد رد شد . از خیابانی که جسدها بر روی هم افتاده بودند و همه را می شناختی . نوجوانی که با تو در صف نانوایی بود و دختری که تازه از کتابفروشی کتابهای درسی اش را گرفته بود و آنطرفتر مادری که هر روز در بازار چه به دنبال میوه های ارزان می گشت. درست می گویید امروز باید از آنهمه شور و شوق ، از آخرین بوسه ی مادر بر گونه ی فرزند بسیجی اش، از آخرین لبخند رزمنده در چهره ی نوزاد سه ماهه اش نوشت . درست می گویید امروز باید ازفوج فوج اسیران عراقی نوشت و از مارش حمله و از " ای لشکر صاحب زمان آماده باش " و از" ممد نبودی ببینی شهر آزاد گشته ..." در این غروب زیبا اینها را نوشتم تا یادم باشد که هنور کسی در هر شب جمعه مرا به زیارت مزاری فرا می خواند که بسیاری از او و همسایه های بهشتی اش شفا می گیرند.
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 19:5 توسط سید حبیب حبیب پور
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
امروز – دوباره _ آینه ام شده ای و من در تو خویش را می بینم .
در این روزهای باشکوه مهمانی ، جرعه جرعه از تو می نوشم و لحظه لحظه با تو می آمیزم که تو بهترین دوستی و باوفاترترین رفیق. در شب های ظلمت زده ی زندگی به چرا غ های تو دخیل بسته ام و در اوج نومیدی به لبخندهای سرشار از امید تو چشم دوخته ام . تو آینه ای بی غباری که مرا با خویش آشناتر می سازی و به آیند ه امیدوارم می کنی .از آلودگی ها برحذرم می داری . به ایمان دعوتم می کنی و با خدا نزدیکترم . و چه خوشبختم که تو را دارم : معلمی دلسوز ، دوستی صمیمی و همسخنی مهربان و چه بد فرجامند آنانکه از تو غافلند و با تو بیگانه . اینک در این ماه با شکوه خداوند که تو به مهمانی دل آسمانی محمد (ص) آمده ای آنهم در شبی برتر از هزار ماه که فوج فوج فرشته با سلام و صلوات به زمین می آیند خویش را در کنار تو خوشبختراز همیشه احساس می کنم. اینک ای کتاب آبی بهشتی ، مرا ایمان بیاموز . ایمان .
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 8:5 توسط سید حبیب حبیب پور
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
نگاهت را از من دریغ مکن وگرنه از تشنگی خواهم مرد. این چشم های نگران به التماست نشسته اند و این دستهای به قنوت برخاسته به نماز نیازت قامت بسته اند پس نگاهی .
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 7:6 توسط سید حبیب حبیب پور
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اول : دل ، در گرو تنهایی داشتم و جانم شعله ور غربت بود . نه دستی بود تا به مهربر سرم کشیده شود و نه محرمی بود تا درد خویش را با او واگویه کنم . خسته تر از آهوی سرگردانی بودم که مادرش را گم کرده و تشنه تراز بیابانگردی که به سرابی دل می بندد. هرچه در کنارم بود ، نومیدی بود و هرچه دراندیشه ام می رویید ظلمت بود وسیاهی. دوم: ... ناگهان آوای آشتی شنیدم . کسی مرا به زمزمه می خواند . صدایی مرا به همراهی دعوت می کرد . از مأذنه واژه های امید می رویید و مرا تا آسمان می برد . سوم: ... اینک رو به رو ی تو نشسته ام . آیا زمزمه ام را می شنوی ؟
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 6:54 توسط سید حبیب حبیب پور
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
به اشکم وضو ساختم و بر سجاده ی نیاز با تو سخن می گویم .
الغوث گویان به آب و آینه سوگندت می دهم که دوباره این جان زمستانزده را بهاری کنی . با واژه هایی از جنس "افتتاح" و "مجیر" به التماست نشسته ام که مرا از هر آنچه خزانی است برهانی . همنوا با "ابوحمزه ثمالی" تو را می خوانم که می دانم اجابت می کنی و اینهمه امیدواری دلیل روشنی است بر اینکه هنوز از خویش می دانی ام . امشب این بنده ی گریزپا به کجا پناه آورد جز دامان تو واین پرنده ی سرگردان کجا آشیان سازد جز سایه ی چشم های تو ؟ اگر در به رویم باز کنی اهلبیت بهار را شادمان می کنی و اگر راهم ندهی قبیله ی خزان را خوشنود خواهی ساخت .پس اینک به بخششی دیگر خاندان بزرگواری و نسیم را شادمان ساز. آمین
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 6:51 توسط سید حبیب حبیب پور
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
در آن صبح خونین که کوفه به خون نشست ، مردی به ضرب شمشیر جهالت رستگار شد و از آن روز تا کنون هنوز فریاد فزت و رب الکعبه در این محراب طنین افکن است . علی (ع) رستگاری خویش را در شهادت یافت که او سالها چشم انتظار این لحظه بود و چه نادان بودند آنانکه قتل علی را بر او گران می دانستند . علی (ع) نیمه شبها جز از خدا شهادت نمی طلبید و روزها جز به شهادت نمی اندیشید .او در اوج عدالت گستری ، دلتنگ محمد امین(ص) می شد و در چشم های اشک آلود کودکان یتیم ، فاطمه را می دید که به بهشتش فرا می خواند . ... و اینجا محراب کوفه است . گنجینه ی رازهای سر به مهر و نهانی که او در فزت و رب الکعبه داشت . محراب کوفه رازدار اشکهای اوست در مناجات سوزناک مولای یا مولای .... از صبح خونین نوزدهم رمضان تاکنون همواره علی (ع ) ما را به عشق به شهادت فرا می خواند و خوشا به حال آنانکه مرگشان به شهادت است به بستری خون آلود در رکاب فرزند علی (ع) حضرت بقیه الله (عج) .
+
نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 19:15 توسط سید حبیب حبیب پور
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ای کاش مانند این کبوترهای عاشق در آسمان این بارگاه بال می گشودم و از اوج آسمانها به اینهمه ارادت و دلداگی می نگریستم . به راستی اگر اینجا بهشت نیست بهشت کجاست ؟ و اگر این بارگاه قطعه ای از عرش نیست عرش چیست ؟ در اینجاست که جان های مشتاق و سرمست به عرش می رسند و دل های بی قرار و نا شکیب ، آرامش می گیرند . هر جا نشان از خدا دارد و محمد (ص) و وحی ... و دوباره داغ غدیر دلت را به آتش می کشد و زخم سقیفه شعله ورت می کند . داغی بزرگ و زخمی عمیق . از دیگر سو به میثاق شکنان می اندیشی و فتنه ی جمل که چه نامهربانانه خیانت کردند و به صفین می رسی و نیرنگ و دروغ و نیزه هایی که به فریب قرآنهایی ، زخم شیعه را عمیق تر کرد و از آن زخم ، نادانانی بیرون جستند که در ماه خدا و در خانه ی خدا ، ولی خدا را به خون نشاندند تا برای همیشه ، مظلومیت علی (ع) جاودانه باشد . اینجا غریبترین و تنهاترین رهبر عدالت آرمیده است و به اینهمه شور و عشق و دلدادگی می نگرد . دست به آسمان بردار . بغضت را بشکن و زمزمه کن : السلام علیک یا علی بن ابی طالب.
+
نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 19:13 توسط سید حبیب حبیب پور
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
این که در برابر تو نشسته است و در اوج شرمساری به سوی تو رو کرده است همانی است که جرات نافرمانی ات داشت و جسارت آلودگی به گناه . این که سرافکندگی اش را می بینی همانی است که از قهر تو نترسید و مهر تو را فراموش کرد و اینک به سویت رو آورده تا برای همیشه دستش را بگیری و در این مسیر سخت ، راهنمایش شوی و در این شب ظلمانی مشعل هدایتش بخشی . ای دوست همیشه مهربان و ای مهربان همواره دوست ، نافرمانی ام نه از روی دشمنی بود که از جهالت بود و بی حیایی ام نه از سر کفر که به سبب غفلتم. اگر کافر بودم که سجده ات نمی کردم و آیا سجده گر خویش را در آتش می سوزانی ؟ اگر دشمنت بودم که تو را ستایش نمی کردم و هرروز چند بار زمزمه نمی کردم : ایاک نعبد و ایاک نستعین . می دانم تو را عبادت کردم و دیگران را و خویش را اما به آن ذکر و زمزمه مرا ببخش . می دانم از تو یاری خواستم و از دیگران و غافل بودم که تو بی نیازی و همه جز تو به تو نیازمند . اقیانوس رحمت تو را نهایتی نیست و من همواره در آن غرقم و از این روست که خود را چونان ماهیان درون آب بی نیاز می بینم و این چه جهالتی است و غفلتی . اینک مدتهاست که از تو دور افتاده ام و تو در این ضیافت بزرگ به گرسنگی و تشنگی ام فرا خوانده ای. آب کم می جویم و تشنگی به دست می آورم تا سرشار از جوشش شوم . اینک گرسنه مانده ام و تشنه افتاده ام تا به جرعه ای از مهرت سیرابم سازی . دستم بگیری و از لجنزار آلودگی نجاتم بخشی . دیری است با آسمان بیگانه ام و هر لحظه از تو دور و دورتر می شوم و اینک ای مهربان به واژه واژه ی کتاب قرآنت مرا به سمت روشنایی رهنمون باش و جانم را به آسمان متصل کن . اینها واگویه های بنده ای است که اسیر خویش است . مرا از خویش رهایی بخش و به سرسبزترین باغ یاد خود، مهمان کن که تویی که بهترین میزبانی و مهربانترین دوست .
+
نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 18:58 توسط سید حبیب حبیب پور
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بی قرارت بودم و اینک دیوانه ات شده ام . مشتاقت بودم و اکنون مجنونت مانده ام . ای حضرت باران مهر . ای رسول لبخندهای آسمان . به وزش نسیم تو مست عطر انار شدیم و بوی گیلاس است که در همه جا منتشر شده است . در این گرما جرعه ای زلال بودی که تشنه ای در بیابان بیابد و در این تهاجم وسوسه و تردید ، آرامشی بودی که منتظری چشم به راه می جوید . اینک بگذار سر بر شانه ات بگذارم و هق هق گریه ام را ماهی های زاینده رود بشنوند . بگذار در آغوشت بیفتم و سیب های آویزان درخت باغچه از حیرت بر زمین بیفتند . نه .نه نمی دانی چقدر مشتاقت بودم وگرنه می آمدی و دلتنگم نمی خواستی . نه .نه نمی دانی چه بی قرارت بودم وگرنه ماهها قبل از این _ بدون اجازه ی آن بالا نشین _ از من سراغی می گرفتی .اما با اینهمه بازهم خوشحالم که آمده ای . راستش را بخواهی گله از دوست است و از دوستی و این را به حساب دلتنگی و بی قراری هایم بگذار که منهم عاشقت بودم همانند عاشقان فراوان و بی شمارت . ای خجستگی زمان ای شکوه لحظه ها سراغت را ازگنجشکها گرفتم وگفتند که می آیی. حالت را از بنجره برسیدم و باسخ دادندکه بر میگردی . در کنار گلدان یادت کردم و غنچه ها شکفتند . در آینه ، جست وجویت کردم و تمام قد ،لبخند زد . بر سجاده نامت را بردم و تسبیح به رقص آمد . در باغ ، صدایت زدم و درختها تعظیم کردند . این ارادت ها همه برای تو بودند و کسی نمی داند که چرا ؟ ولی من می دانم که تو مهربان تر از همه ای و هیچگاه طاقت یک لحظه تنهایی ام را نداری. تنهایی هایم تاوان آن صبحی است که به گلها سلام نکردم و ان شبی که بی وضو به ماه ، چشم دوختم . اینک خویش را به من نزدیک کن بی انکه شرمنده ام سازی و دستی بر موهایم بکش بی انکه اشک شوقم را از گونه بزدایی .
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 16:12 توسط سید حبیب حبیب پور
|
|
|||||
|
|||||